تبليغاتX
< دشت ها آلوده ست ... در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید ... در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟ ... فکر نان باید کرد ... و هوایی که در آن ... نفسی تازه کنیم ... گل گندم خوب است ... گل خوبی زیباست ... ای دریغا که همه ی مزرعه ی دلها را ... علف هرزه ی کین پوشانده ست ... هیچکس فکر نکرد ... که در آبادیِ ویران شده دیگر نان نیست ... و همه مردم شهر ... بانگ برداشته اند ... که چرا سیمان نیست؟ ... و کسی فکر نکرد ... که چرا ایمان نیست؟ ... و زمانی شده است ... که به غیر از انسان ... هیچ چیز ارزان نیست Dispersed Notes (Persian)
رستگاری در کتابخانه 

 

رستگاری در کتابخانه

 

"کوروش کبیر" به دست و از جهت ارضای حس کنجکاوی، گذرا سایر قفسه ها را از نظر می گذراندم! در قسمت مذهبی و لابلای کتب قطور و 400 صفحه به بالا، ناگاه کتابی کوچک و کم قطر نظرم را جلب کرد و این جلب نظر وقتی جالب تر شد که طرح روی جلد و عنوانش را هم دیدم! رینگ اسپرت بودن جلد و طراحی خاص و نام مسبوق به سابقه در ذهن، بشدت آب از سلسله بزاق مطالعه ترشح می کرد. هنگام ثبت شماره در فایل رایانه ای، مسئول محترم اظهار داشت که فایل اینجانب خالی نبوده و با حساب قبلی ها اینک فقط حق به امانت گرفتن یکی از آن دو را دارم! موریانه ی تردید در جانم ریشه دواند... در نهایت با هزیمت دادن احساس ناسیونالیستی-باستانی، قید "کوروش کبیر" را زدم!

***

دیدگاهم راجع به موضوعی چون "علی شریعتی" دیدگاهی ثابت نبوده و خط سیری مستقیم نداشته است. حجاب تعصب، چتری بود که آن اوایل در نوع نگاهم به شریعتی گرفتار آن بودم. شاید علت آن بود که آشنایی ام با شریعتی از درخشانترین آثارش آغاز شد(حسین وارث آدم، فاطمه فاطمه است، نیایش) و شاید علت دیگر، گرفتار بودن در تب و تاب ابتدای جوانی بود، و شاید هم یافتن همدردی مشترک؛ چیزهایی که به شدت با نوشته های او ارضا می شد! بگذریم...

آرام آرام متوجه شدم که قضایا به آن سادگی که تصور می کردم نیست! نباید به هر مطلبی از دیدگاه مطلق گرایی نگریست. هر توقفی نشانه ی رکود نیست، نمی توان با تکیه بر انقلابی گری محض، اصلاحات را پایه ریزی کرد و با شعار ذیق وقت و چاپیدن بی امان خلق توسط آن سه ابلیس رانده شده، عَلَم مخالفت تام با مبارزه ی فکری و فلسفی را برداشت!

به مرور با آشنایی با دیگر آثار شریعتی و همچنین تراوشات فکری دیگران، به جایی رسیدم که در عین ارادت و احترام ویژه به وی -به عنوان یکی از معدود انگشت شمار افرادی که تاثیر شگفت بر من گذارده اند- بدور از تعصب و تحجر بیجا، او را مطلق تام ندانسته و بت پرستی نوین را به کنار گذاشتم و به گفته خودش: هر آنچه را که من گفتم نباید بپذیرید، آن را با عقل محک بزنید و اگر صحیح بود بپذیرید.(نقل به مضمون از اسلام شناسی) روندی که نتیجه اش شد تحمل انتقاد دیگران و تا حد ممکن ریزبینانه تر دیدن نوشته هایش و حتی جرات اشکال گرفتن بر برخی نوشته هایش!

حتی در برخی موارد با تکیه بر اندک معلومات ناقص و مقایسه با نظرات سایرین ردپای تفکراتی غلط را را در آثار دکتر می یافتم. هرچند شاید نتوانم چونان یک اندیشمند، استدلال آهنین در دست از نظرم دفاع کنم. تحلیلهایی سطحی که دکتر در جامعه شناسی ابتدای خلقت و رفتار هابیل و قابیل در "اسلام شناسی" ارائه می دهد، دیدگاه طبقاتی ایی که در "شیعه" برای تشیع می تراشد(عقل ناقصم رنگ و بوی تفسیر مارکسیستی از آن استشمام کرد)، نوع نگاهی که به انسان دارد(باز هم عقل ناقصم ردپای اگزیستانسیالیسم از آن درک کرد)، مطلق نمایی هایی که بر برخی چهره ها دارد و ... نمونه هایی از این دست بود.

با در نظر گرفتن همه ی موارد فوق دیدگاهی خاص راجع به آثار شریعتی در ذهنم پدید آمده بود که با هیچ کدام از نظریاتی که از بزرگان می شنیدم یا می خواندم منطبق نبود! نه دیدگاه تند و تیز مرتضی مطهری برایم قابل قبول بود و نه نظر امام که بنا به نقل آقای علی مطهری و ایشان هم به نقل پدرشان، از دیدگاه شهید مطهری هم تندتر بوده است! موضع گیریهای دو پهلوی رحیم پور ازغدی در محافل خواص هم آنی نبود که خودم فکر می کردم! ستایشهای بی نظیر مصطفی چمران را هم متفاوت می دیدم با آنچه که خود می اندیشیدم(هرچند بیشتر تاکید بر عرفان شریعتی دارد تا سایر حوزه ها)

تا اینکه صحن کتابخانه، سِــن سناریویی شد که ابتدای مطلب ذکرش رفت! رستگاری در کتابخانه و زمانی برای مستی من! فردی را یافتم که راجع به موضوعی پرحاشیه، با من هم نظر بود! شاید در وهله ی اول چندان مهم نباشد، اما وقتی در درون به رگه های تردیدی می رسیدم که زمزمه می کرد: نکند باز حجابی دیگر بر تو سایه افکنده که دیدگاهت با نظر فردی دیگر همخوان و یا قریب نیست، باعث اندکی تامل بدبینانه می شد، راجع به خودم و نوع قضاوتم!

تعریف "دکتر شریعتی؛ جستجوگری در مسیر شدن" را گاه و بیگاه از این و آن شنیده بودم. بویژه آشنایی به شدت مختصر با برخی نقطه نظرات شهید بهشتی نیز مرا برای مطالعه اش ترغیب می کرد(به گمانم سال گذشته بود که "همشهری ماه" به مناسبت سالگرد هفتم تیر ویژه نامه ای راجع به شهید بهشتی رفت. به جرات می گویم بهشتی از آن تیپ آخوندهایی است که تا به حال نظیرشان را ندیده ام! شریعتی راجع به حضرت امیر(ع) می گوید: علی از آن دست انسانهایی است که باید باشند، ولی نیست! من هم می گویم: بهشتی از آن دست آخوندهایی است که باید باشند، ولی نیست!) با این حال هیچگاه برای این کتاب بال بال نزده و مقصود نهایی ام نیز نبوده، ولی خب برخی اوقات کنجکاوی برای انسان سودمند است!

این کتاب دربرگیرنده ی چندین سخنرانی و مصاحبه از شهید بهشتی است راجع به دکتر شریعتی، و جالب آنکه دو فصل کتاب مربوط به سخنرانی ایی است که آن شهید بزرگوار در دفاع از دیدگاه شریعتی راجع به مسئله ی خاتمیت ایراد نموده و در مقام پاسخگویی به انتقاداتی برآمده که از سوی آیت الله مصباح یزدی به بخشهایی از "اسلام شناسی" وارد شده است.

هرچند نه دکتر شریعتی را دیده ام و نه انبوه عظیم آثارش را یک یه یک از نظر گذرانده ام؛ ولی دیدگاهم قریب؛ چه می گویم؟ عینا همان صحبتهایی است که شهید بهشتی در این کتاب زده است. به هر حال خوراک بچه هایی است که دستی بر آثار شریعتی دارند، ولی مثل من دیدگاهشان با هیچ کدام از نظرات موجود منطبق نیست! قسمتهایی از آن را در ادامه ی مطلب قرار داده ام، اگر طالب بودید بروید سروقتش!

 

خارج از دستور:

1) دو ماه از تابستان گذشته را در دوره ی آموزشی سربازی گذراندم(خداییش یکی از بهترین دوره های زندگی ام بود) و اکنون هم سرباز هستم، منتها از نوعی خاص!

2) خاطره هم زیاد دارم تا دلتان بخواهد! ولی فعلا باشد برای بعد!

3) از این هفته هم به عنوان "سربازمعلم" در یک هنرستان فنی مشغول به کار می شوم!

4) تا بعد...

 

 


ادامه مطلب
|+|
Mohammad Sadeq Alizadeh
اویِ من؛ من او 

 

اویِ من؛ من او

 

 

فکر روزها و سخن شب ها و مخاطب دل پژمرده ام!

اوقات را غریق بحر غفلت گذراندیم و لولیدن در کثافات این باتلاق لجن بازار مکاره پرور، عادتمان شد! در روزگاری که دست و پای در بند و غم در چهره و حسرت در چشم و افسوس بر لب و گره بر ابروان و نومیدی در روح و مایوس از پیوستن به قبیله ی رنج و نشسته در امتداد غباری بی سوار و چشمانی دوخته بر انتهای ابدیت، زمان را به شمارش ثانیه مرگ های معکوس به سر می کردیم که ناگهان...

که ناگهان در انفجاری از نور و پوست اندازی زمان و ملطقیت تام و عدم محض؛ و در طلوعی مطبوع و از لابلای پرتو افشانی های طرب انگیز ذرات نور، که رقص کنان خلقت را آذین بسته بودند، تو را دیدم! هاله ات پیدا بود، آغوش باز کرده بودی و می خواندی! مرا! آری مرا! من منجمد را؛ من یخزده را؛ من نیمی لجن را؛ اصلا چرا اینقدر من من می کنم؟ که من، من ِ توام و تو، تو یِ منی! من از توام و تو از منی! اصلا ما از همیم! چه باک! بگذار منقدان فرصت طلب، پاره های این کلمات سرخ شده از لهیب درون را به دندان گرفته و بازی کودکانه خود از سر گیرند که:"آقا دم از وحدت وجود می زند؟ کفر می گوید!" اما تو خود آگاهی چه حالی است آن هنگام که آتش از قلب شراره می کشد و شعله از زبان به زمین می چکد!

 

فلسفه ی من!

روح سرگردان و کرخت شده و یخ کرده ام، مایوس و پژمرده در پی نم حرارت شمعی بود که تشعشع بخش ظلمات صحرای عدم َش باشد؛ که گرمای خورشید وجود تو مدهوش َ ش نمود، و اینک این مرغک شکسته بال و خسته و نومید، هوس پر گشودنش سخت مست نموده تا حضیض "انی اعلم بما لا تعلمون" تو را به ناسوت و ملکوت به رخ کِشَد و مغرورانه و چشم در چشم اهالی عرش که صف به صف و دست بر سینه در بارگاه علیین تسبیح تو می گویند، سر به آستانی بساید که جبرئیل را تاب حضور نبود و چونان تندری فریاد کِشد: با بال شکسته پر گشودن هنر است، این را همه ی پرندگان می دانند!

 

 

 

نیروانای شور انگیزم!

درین ثانیه های عفیف صبحدم و لحظات سوزناک دعا که دردِ بودن و تازیانه ی روح و سایش بالهای پاسبانان حریم ملکوت، این وجود خداساز را به حریق می کشند؛ دست گیرم باش، که دردِ بی دردی ام فرا گرفته! تاب آن ندارم از سیرانِ شاکر و از خود متشکران خاطر جمعی باشم که تمام عمر برون و قال را نگریسته اند، نِی درون و قیل را!

 

 

|+|
Mohammad Sadeq Alizadeh
این عشق الهیست 

 

 

این عشق الهیست

 

 

- من می خواستم عشق زن را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم. می خواستم "پروانه" را بپرستم و این پرستش را در فلسفه ی وحدت جزیی از پرستش خدا بشمارم؛ در وجود او محو شوم و حالت فنا را تجربه کنم. می خواستم جسم و روح را در هم بیامیزم و هستی را در خدا و خدا را در "پروانه" خلاصه کنم... ولی او چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنین ظرفیتی داشته باشد!(1)

- من هیچگاه قبل از سال های 1340 او را ندیده بودم و فقط نامش را در دانشکده ی فنی شنیده بودم؛ و آن هم از این جهت که به عنوان دانشجوی ممتاز از درس ترمودینامیک مهندس بازرگان 20 گرفته بود!(2)

- در سال 1337 از دانشکده ی فنی فارغ التحصیل شدم و پس از یک سال به آمریکا رفتم. در آمریکا در تگزاس دوره فوق لیسانس را در رشته ی برق یک ساله تمام کردم و بعد به کالیفرنیا و به دانشگاه "برکلی" رفتم. در تگزاس همه ی نمره های من "الف" بود و این بود که علیرغم سخت گیری دانشگاه برکلی که کسی را نمی پذیرفت به آنجا رفتم. در لابراتوار بزرگ دانشکده ی برق برکلی کار می کردم و دکترای خود را سه ساله تمام کردم و در سال 1962 فارغ التحصیل شدم.(3)

- یادم نیست که دانشگاه "کانزاس" بود یا "آرکانزاس"! از دانشگاه های خوب آمریکا! سمت استادی را به ایشان پیشنهاد داده بودند! معمولا شروع تدریس در دانشگاه های آمریکا با "آسیستان پروفسور" شروع می شود، بعد "آسوشیت پروفسور" و بعد "فول پروفسور". اما از همان ابتدا به ایشان پیشنهاد پروفسوری داده بودند تا بتوانند بیشترین حقوق را به او بدهند.(4)

- یک شب از بدو ورودش به لبنان سخن گفت و از تنگ نظری هایی که از همان لحظه ی اول نسبت به او روا داشته بودند. از مخالفتهای "ج.ف"(جلال الدین فارسی) با او و اینکه به تحریک او، برخی از رجال دین در صور به مردم گفته بودند همسر وی کافر است و باید به او و بچه هایش سنگ بزنید! و مردم صور در اوج نادانی و ناآگاهی این کار را کردند و آزارها و اهانتهای دیگر را آنقدر ادامه دادند که سرانجام همسرش با چهار فرزند به امریکا بازگشت!(5)

- بعد از 13 آبان 58 وقتی لانه ی جاسوسی فتح شد دولت موقت عکس العمل نشان داد و روز بعد جملگی استفا دادند. ما در دفتر نخست وزیری مستقر بودیم و صبح روز چهاردهم که در دفتر حاضر شدیم و دستور دولت موقت را دیدیم که گفته بودند همه کارها را رها کنند و بروند! ما خبر را به ایشان دادیم. گفت: "خب شما هم بساط تان را جمع کنید و بروید." شروع کردیم به جمع آوری وسایل و او هم رفت. حدود ساعت 4 یا 5 بعد از ظهر بود که برگشت! رفتم گزارش کار را بدهم که به بنده فرمود: "عزیز نمی خواهد ادامه بدهید!" با تعجب پرسیدم: "چرا؟ همه در حال رفتن اند!" پاسخ داد:"نه! شما وسایل تان را جمع نکنید! ما نمی رویم! من امام را تنها نمی گذارم!"(6)

- در اسفند 59 از اهواز به تهران آمد. از کارشکنی های عوامل خودی سخت ناراحت بود. درددلها کرد و چه دل خونی داشت از دوستان نادان و مغرض! هر فدر به او اصرار کردم برود جماران و گزارش وضعیت را بدهد، حاضر نشد و به جنوب بازگشت. روز بعد شخصا به جماران رفتم و مشکلاتی را که برایش ایجاد کرده بودند را با امام مطرح ساختم. توضیح دادم که در تهران نیست که او را متهم به جانبداری سیاسی از این یا آن گروه می کنند. او در جنوب با متجاوزین صدام می جنگد. چرا در کار او کارشکنی می کنند؟ امام از من خواستند که به او اطلاع دهم که برای دیدنش به تهران بیاید. پاسخ دادم که گفته است دیگر به تهران باز نمی گردد، در جنوب می ماند و یا صدام را شکست می دهد و از همانجا به لبنان باز می گردد و یا اینکه در جبهه ی نبرد شهید می شود! بعد از سخنان من، امام سید احمد را طلبید و از او خواست به چمران بگوید برای دیدن ایشان به تهران بیاید. چمران با هواپیمایی ارتشی به تهران آمد و به جماران رفت تا گزارش جبهه ها را به رهبر انقلاب بدهد. مسئولین دفتر به او گفتند ملاقات میسر نیست! او روز بعد به جبهه بازگشت و مدتی بعد در مشهد خود(دهلاویه) دعوت حق را لبیک گفت.(7)

- سالها علیه چمران زشت ترین و بدترین شایعات را منشتر ساختند. با اوج تبلیغات علیه نهضتی ها(نهضت آزادی) پوستری چاپ و همه جا توزیع شده بود که در آن فهرست کسانی بود که به قول ناشرینش از جاسوسان سیا و موساد بوده و باید اعدام شوند. نام مهندس بازرگان در صدر و نام چمران در ذیل آن چاپ شده بود! این پوستر در ابعاد بزرگی در جلوی دانشگاه تهران نصب شده و در سرسرای مجلس نیز توزیع می شد. تا 30 خرداد که چمران شهید شد این پوستر همچنان بر دیوارها و جلوی دانشگاه نصب بود . وقتی خبر شهادت دکتر رسید، روز بعد ناشرین پوستر، فقط با یک ماژیک روی نام چمران را سیاه کردند و لابد خوشحال از اینکه ارتش صدام کار آنها را راحت کرده است!(8)

- به ساختمان مجلس شورای اسلامی رفتم، بنا بود که از آنجا تشییع جنازه ی دکتر چمران آغاز شود. روی دیوارهای بیرونی مجلس نوشته بودند: "مرگ بر چمران و یزدی، دو عامل امریکایی!" جستجو می کردم تا دکتر یزدی را پیدا کنم. بالاخره او را یافتم، آنقدر گریه کرده بود که چشمهایش مانند دو کاسه ی خون شده بود.(9)

- با خداست که دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند. خدا دست چمران؛ آن جنگجوی پرهیزکار و آن معلم متعهد را گرفت و از بندهای هوا و خودپرستی نجات داد. هنر آن است که بی هیاهوهای سیاسی و خودنمایی ها شیطانی برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف کند.(10)

 

به نقل از: مصطفی چمران، مردی برای تمام فصول؛ تالیف نرگس علی مردانی

پاورقی:

1) مصطفی چمران

2) محمد توسلی

3) مصطفی چمران

4) دکتر بهادری نژاد

5) سید علی اصغر غروی

6) احمد کاویانی

7) ابراهیم یزدی

8) ابراهیم یزدی

9) طاهره رضا قلی زاده خراسانی

10) امام خمینی(ره)

 

 

|+|
Mohammad Sadeq Alizadeh
... 

 

 

 

 

 

دبستان شاهد، کلاس اول، زنگ فارسی: 

مامان آب داد، مامان نان داد، مامان کار می کند!

بابا پیش خداست!...

(به نقل از ماهنامه ی امتداد، شماره ی 30)

 

 

 

|+|
Mohammad Sadeq Alizadeh
عدالت در شعار! آپارتاید در عمل! 

 

عدالت در شعار؛

آپارتاید در عمل!

  

این روزها طرح بومی گزینی پذیرش دانشجو در دانشگاه های سراسری سر و صدای زیادی به پا کرده است. در گذشته روال امر بر این بود که در پذیرش دو داوطلب با شرایط یکسان از دو منطقه ی آموزشی کشور، داوطلبی مورد پذیرش قرار می گرفت که بومی منطقه ی دانشگاه مزبور باشد.

مثلا دو داوطلب را برای ورود به دانشگاه اصفهان در نظر بگیرید که از نظر علمی در شرایط یکسانی قرار دارند با این تفاوت که اولی اهل نایین است و دومی اهل اهواز. در این حالت نام دواطلب نایینی به عنوان دانشجوی دانشگاه اصفهان در سایت سازمان سنجش ثبت می شد، زیرا در شرایط کاملا یکسان علمی، داوطلب نایینی برای دانشگاه اصفهان بومی محسوب می شد.

طرح فوق طرحی معقول و پذیرفته شده و منطقی بود و صرفا در مواقعی بومی بودن در اولویت پذیرش قرار می گرفت که از نظر پارامترهای علمی، طرفین در یک سطح قرار گرفته باشد. با نهایت تاسف باید عنوان داشت که به پیشنهاد مستقیم وزارت علوم دولت عدالتخواه و تصویب در شورای عالی انقلاب فرهنگی و بدستور مستقیم رییس جمهور، بر مبنای طرح شتاب زده ای بنام "بومی سازی" تعداد زیادی از داوطلبان رتبه های برتر شهرستانی، فقط و فقط بدلیل پایتخت نشین نبودن و به بهانه ی بومی سازی از تحصیل در دانشگاه های معتبر کشور محروم شدند!

بر مبنای این طرح، 65 درصد ظرفیت رشته شهرهای دوره ی روزانه ی دانشگاه های سراسری به داوطلبان استانی و ناحیه ی تعلق پیدا می کند. یعنی یک داوطلب تهرانی، برای ورود به دانشگاه های تهران لازم نیست که الزاما رتبه اش از یک داوطلب اهل شیراز یا ایذه ی خوزستان بیشتر باشد. چرا که وی برای ورود به معتبرترین دانشگاه های کشور دارای سهمیه ی بنام بومی بودن است!

بر همین اساس ترکش خمپاره های حق کُشی و تبعیض طبق روال همیشگی و این مرتبه در عرصه ی آموزش عالی، دامن شهرستانی ها را گرفته است! رتبه ی 100 در گروه آزمایشی ریاضی، حائز شرایط پذیرش مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت نمی شود! ولی در همین دانشگاه و در همان رشته، داوطلبی با رتبه ی حدود 500 پذیرفته می گردد. وقتی علت را جویا می شوی مشخص می شو داوطلب رتبه ی 100 اهل مشهد است و داوطلب رتبه ی 500 اهل پایتخت و مبتنی بر طرح جدید، داوطلب مشهدی حق تحصیل در دانشگاه علم و صنعت را ندارد! هرچند رتبه ی علمی اش 5 برابر بهتر از یک داوطلب تهرانی باشد!!!

و فاجعه بارتر آنکه به عنوان نمونه؛ 120 نفر از ظرفیت150 نفری مهندسی برق دانشگاه شریف به شکل استانی و ناحیه ای(بخوانید از تهران و اطراف تهران) تکمیل گردیده و سهم شهرستانی های سایر نقاط کشور با برترین رتبه ها، تنها و تنها 30 نفر است!!!

نمی دانم آن نخبه ی شهرستانی که فقر شدید امکانات علمی و آموزشی و فرهنگی را با پشتکاری شبانه روزی جبران و برای پذیرش در دانشگاه های مطرح کشور سرمایه گذاری می کند، چه عمل ناهنجاری مرتکب گردیده که باید به این شکل از تحصیل محروم شده و جای وی را فردی با رتبه ی پایین تر اشغال کند!

 

 

 

سیاست بومی سازی اگر به شیوه ای منطقی و معقول و نه شتابزده اجرا گردد، سیاستی قابل قبول است . هر چند دیگر آرام آرام به تصمیمات شتابزده ی رییس جمهور عدالتخواه مان عادت کرده ایم! حال سوال آن است که آیا همه دانشگاه های کشور در سطح یکسان علمی و آموزشی قرار دارند که بر مبنای بومی سازی به شکلی غیر معقول سهمیه ای 65 درصدی حتی در بهترین دانشگاه های کشور به بومیان تعلق گیرد؟

تعدادی از دانشگاه های کشور از سایر مراکز آموزش عالی نه یک سر و گردن، بلکه چندین سر و گردن بالاتر بوده و نقطه ی هدف و سرمایه گذاری بسیاری از داوطلبان می باشد. باید تعدادی از دانشگاه های معتبر کشور که وجهه ای ملی دارند را از این سیاست مستثنی کرد.

باید پذیرفت که حتی فارغ از جنبه ی کیفی و آموزشی و صرفا از لحاظ اعتبار آموزشی، اعتبار بسیاری از دانشگاه های مطرح در شهرستان ها و حتی کلان شهرها، در حد و اندازه های دانشگاه های پایتخت نیستند! و باز هم فارغ از جنبه تبعیض آمیز بودن چنین طرح هایی، هنگامی که داوطلبی با رتبه ی بالاتر، از تحصیل در چنین دانشگاه هایی محروم شده و جایش را به داوطلبی با رتبه ی پایین تر می دهد، چه تاثیری بر بنیه ی علمی گروه آموزشی مربوطه و دانشگاه مورد نظر خواهد گذاشت؟

آیا چنین امری در دراز مدت تضعیف جریان تولید علم را تعقیب نمی کند؟ باید حساب دانشگاه های پایتخت را که وجهه ای ملی دارند از حساب دیگر دانشگاه های کشور جدا کرد، در غیر این صورت این طرح نژادپرستانه جز هلاک کردن استعدادها و لگدمال کردن توانایی ها و خُرد کردن پشتکارها هیچ نتیجه ی دیگری ندارد!

 

و در انتها سخنی با رییس جمهور محترم

 

آقای رییس جمهور!

مدتی است که دیگر شعارها و حرفها و سخنان و طرح های شما برایم جذابیتی ندارد و در جلسات دوستانه و غیر دوستانه وکیل مدافع شما و همکارانتان نیستم. آن اوایل -هرچند همچون بسیاری از حامیان تند و تیزتان، شما را فردی نمی دانستم که در دوره ای 4 ساله مملکت را کُن فیکون کند- اگر در گوشه و کنار این دستگاه عریض و طویل کج سلیقگی هایی هم می دیدم حمل بر آن می گذاشتم که دستگاه اجرایی است و قطع ارتباط بین بدنه و راس!

اما وقتی دست پخت جدید یکی از وزارتخانه های تحت امر حضرت عالی را مشاهده کرده و چندی بعد نیز در کمال ناباوری این ظلم مسجل و بی عدالتی محض و جفای مسلم با دستور مستقیم جنابعالی اجرایی گردید، دو خط اول این بند برایم عینیت تام یافت!

خود با کمبودها و محرومیتها آشنایید. حتی بسیاری از کلان شهرهای بزرگ کشور نظیر مشهد که اینجانب چندین سال از دوران نوجوانی خود را در آن سپری کرده ام، فاصله ای غیر قابل قبول با پایتخت دارند! دنیا دنیا قحطی و ستم پیشگی و شهروند درجه چندم دیدن شهرستانی های این مرز و بوم کم بود که آپارتاید آموزشی و تحصیلی نیز بر آن اضافه شد!

حق یک مشهدی و یا کرمانی فقط و فقط بدلیل آنکه اهل کوره دهاتی بنام مشهد و یا کرمان است به بهانه هایی در ظاهر دلفریب و جذاب و طبق معمول مصلحت پرستانه، براحتی لگدمال گشته و از آنِ دیگری می شود؛ و عجبا نطفه ی همه ی این اتفاقات غریب و عجیب در دوره ای بسته می شود که هنوز جوهر شعارهای دلربای عدالت طلبی نوشته شده بر کوی و برزن این دیار خشک نشده است!

وزیر علوم شما با نهایت قاطعیت و تبختر اعلام می کند که ما هنگام انتخاب رشته اطلاع رسانی کرده بودیم و داوطلبان باید متناسب با آن اقدام می کردند، آقای وزیر! نشانی به غلط رفته اید! اصلا صحبت در جای دیگری است! سخن بر آن نیست که اطلاع رسانی کذایی اتفاق افتاده و یا نیفتاده! سخن آنجاست که طرح اجرایی شما و دوستان تان طرحی ظالمانه و تبعیض آمیز است!

آقای رییس جمهور!

ما دیگر یاد گرفته ایم که دلخوش به وعده ها نباشیم و یقین داریم جز خودمان کسی به فکرمان نیست، انتظار هیچ معجزه و شعبده ای را هم از شما و همکارانتان نداریم! فقط لطف کرده و در مسیری که خودمان می پیماییم سنگ اندازی نکرده و محدودتر مان ننمایید! خدا هم آنقدر بزرگ است که ما را از اقدامات دشمنان آگاه و دوستان ناآگاه حفظ کند!

در پایان هم اجازه بدهید موفقیت جدیدتان را در رسمی نمودن آپارتاید تحصیلی در بهترین دانشکده های این مرز و بوم تبریک بگویم!

(راستی الان یادم آمد که شما به فکر تحصیلات عالیه ی نخبه های شهرستانی هم هستید! آخر ظرفیت دانشگاه پیام نور را چندین برابر کرده اید!)

  

تا بعد...

 

 

|+|
Mohammad Sadeq Alizadeh